تبليغاتX
من خیلی تنهام تو دلم خیلی حرفاست - یه شب


من خیلی تنهام تو دلم خیلی حرفاست

داستان جنگ نافرجام من با تنهایی

یه شب زیر نور نقره ای ماه تو رو از خدا آرزو کردم…

 واسه دیدنت حتی یه لحظه ی کوتاه

 دل و جونمو نذر نگات کردم . خندیدی و رفتی ….

 گفتی کوچیکی واسه دوست داشتن من …

 خودتو جای کسایی گذاشتی که با وجود تو برام

 زیاد عزیز نبودن . من کنار تو اشباع بودم از عشق و جنون …. از دل سپردگی …

اما انگار تو سرسپرده می خواستی ….

 عشق من به تو چقدر خالص بود و بی دغدغه ….

 روزایی که بدون اندیشه ی ترک شدن فقط به تو چشم دوخته بودم…

 بدون اینکه حتی فکر اینکه یه روز تنهام بذاری

 خیال آسوده ی منو مشوش کنه…

می دونی اوایل فکر می کردم این احساس لطیف مث نسیم زود گذره …

 یا شاید یه احترام ساده ست که به پاس همه ی چیزایی که ازت یاد گرفتم باید پایبندش باشم .

اما خیلی زود فهمیدم که آدما دلشون واسه کسانی که فقط یه احترام ساده بهش دارن تنگ نمیشه …

 فهمیدم که یه وقتایی از شدت دلتنگی اشک میریزم و وقتی به خودم میام می بینم تموم این مدت فقط به یاد تو بودم و بس ....

توی زندگی خودم حیرون موندم ....

دیگه حوصله ی خودم رو هم ندارم ...

 گاهی این قدر گیج میشم که یادم میره واسه چی زنده م ...

 دیگه مث سابق نیستم ....

یه اتفاق ساده تقریبا همه چیزو تحت الشعاع قرار داده ،

 شاید این از نظر من ساده ست اما خوب میدونم همون آدم همیشگی نیستم ....

گاهی گم میشم تو کج خیالی هام .... گاهی بد اخلاقم و عبوس.... گاهی یادم میره که بهت مدیونم.... گاهی خالی میشم از عشق دوباره دیدنت .... گاهی حتی پر پر میزنم واسه نفس کشیدنت ...... گاهی آشفته ام و عاشق ، گاهی آروم و بی خیال... گاهی بی نهایت بی نقصم ،گاهی سر تا پا ایراد و تشویش .... گاهی حتی از دیدن چهره م بیزارم ... گاهی مدت ها به چشمام توی آینه خیره میشم .... گاهی بغض می کنم و حس می کنم اشکام همراهیم نمی کنن گاهی هم لابه لای خنده هام گریه میکنم - مثل ابر بهار-.... گاهی یک گره صد پیچ میشم و گاهی یه کلاف سردر گم ، گاهی هم یه بچه ی خوب و سر به راه،به قول قیصر :

"گاهی نگاهم در  تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند ، گاهی دل بی دست و پا و سربه زیرم را یک موسیقی غمگین هوایی میکند "

، گاهی مرموزمیشم و ترسناک  ، گاهی پر آشوب و ساکت، اما اغلب ساده و عاشقم .و باز تکرار روزهای شرجی تنهایی ...

 

هرگز فراموش نمی کنم که باعث شدی چه روزای قشنگی داشته باشم .... هنوزم یادم نرفته که احساسم کنار تو قد کشید .... از پشت هزارها کیلومتر بیقراری !! هیچ وقت یادم نمیره لحظه ی پر تنش دل باختنم رو .... اونجا که چشمات برق میزدن و من خیره شده بودم به انعکاس خوشبختی خودم تو چشمای تو...

فراموش نکردم لحظه ای رو که حس کردم عاشق شدم و از قشنگی این حس گونه هام سرخ شدن و تنم رو عرق سردی پوشوند...

هنوزم بعد از گذشت پنج سال عکس قاب شده ت گوشه ی دیواراتاقم تنها سنگ صبورمنه ....

 هر روز با اشک چشمام خوب می شورمش تا غبار دلتنگی هام رو چهره ت شیار دلشوره های منو حک نکنه...

 اما دیگه اشک آرومم نمیکنه.... یه بغض لعنتی راه نفسمو بسته...

 بی تو واسه نفس کشیدنم چه دلیلی داشته باشم ؟  کدوم انگیزه شیطنت های کودکی مو بهم برمی گردونه ؟ کدوم چشم مهربون خیره به شادی های کودکانه م میشه؟ کدوم دستها آرزوی لمس دست های سرد و لرزون منو داره ؟ واسه اشتیاق لحظه های سرخ با تو بودن چند قرن دیگه باید بی صدا فریاد بزنم؟ تا کجا با پای پیاده دست به دامن جاده های ناتموم بشم ؟ تا کی غوغای دلم رو پنهون کنم و راز دلم رو با گلای رازقی بگم ؟

کی می خوای باور کنی که درد دوریت ذره ذره وجود منو به صلابه می کشه.... کاش میدونستی سردی نگاه و حرفات رو دلم کوچیک من نمی تونه تحمل کنه .... کاش می تونستم واسه یه بار هم که شده با خودت درددل کنم ... نه با نگاه یخ زده ت توی قاب عکس تنهایی هام ...

توی کوله بار زندگیم که از این به بعد زیاد هم طولانی نیست فقط عشق می ذارم .... تا همراه و هم قدم همیشگیم باشه ....

اما گفتنی ها با تو دارم که زبان بشر قادر به بیانش نیست ... راز های سربه مهری که تنها با چشم فاش میشوند ...

کاش هیچ وقت به چشمام  خیره نشی ... نمی خوام بدونی بی تو چند قرن زجه زدم ....

خوش باش و سبز قاصدک دشت سربی انتظار من ...

یه شب

نوشته شده در ساعت 11:6 توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها| |


Design By : Night Skin