داستان جنگ نافرجام من با تنهایی
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خود خواهیه! دیدم نمی تونم تحمل می کنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات آرومه ، که دوسش داری از چشمات معلومه یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرتو می دونه چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم تازه می فهمم تو رو می خوام تموم زندگیم اینه ، دارم میرم ته دیوونگیم اینه نمیرسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی همین بسه برای من نوشته شده در ساعت
11:15 توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها| |
| Design By : Night Skin |


