داستان جنگ نافرجام من با تنهایی
اون رفت ... بی آنکه حتی صدای قدم هاش رو برام به یادگار بذاره ... همه چیز خیلی زود و بی مقدمه تموم شد ... - هنوزم نمی دونم چه طوری باید رفتنشو باور کنم ... شک ندارم که می دونست من به جز اون با هر کس دیگه ای که باشم بازم تنهام ... می دونست دل بی تابم جز اون کس دیگه ای رو نمی خواد .. می دونست چه قدر با عطر حضورش " انس گرفتم " می دونست چقدر با خدا به خاطرش درد و دل کردم ... می دونست که خیلی وقته جز اون به هیچ کس دل نسپرده بودم ... آره همه ی اینا رو تو یه شب سرد بهش گفتم ... در حالی که سکوت کرده بود . انگار اصلا حرفای منو نمی شنید ... من دل خوش کرده بودم فقط به بودنش ... سر خوش بودم از اینکه بود ... اصلا چون بود من هم بودم .... این روزای این قدر دلتنگش می شم که دلم می خواد از رویاهام بیرون بکشمش و واسه چند ثانیه هم که شده توی گرمای وجودش غرق بشم . یه روزی فکر می کردم همین که تو بدونی چقدر دوستت دارم کافیه ... همین می تونه بهانه ای باشه واسه همیشه موندن تو ... خیال باطلی بود اما خیلی قشنگ و شاعرانه شکل گرفته بود .... حالا تو نیستی و من توی اتاقی که پر شده از عکس های تو دارم پرپر میزنم واسه یه لحظه دیدنت ... وقتی که گفتی این بار سفرت خیلی طولانی ترشده ... احساس کردم بغض لعنتی گلوم ، داره خفه م می کنه ... اما مهارش کردم .... چشام باریدن گرفت ... این بار نتونستم ازپسشون بربیام .... دوباره همون قصه های تلخ گذشته .... دوباره تکرار روزای بی هدف سابق ... پس کی تموم میشن این چشم انتظاری ها ؟؟؟ از وقتی که رفتی شب و روز واسم یکی شدن ... دیگه اشتیاقی واسه ادامه ی راهی که با هم و تنها شروع کردم ندارم .... گفتم که می خوام خودمو راحت کنم ... از این دنیای بی تو !! دنیایی که واسه من تنها قشنگیش توی وجود تو خلاصه میشد ... دنیایی که با وجود تو در برابر من کلافه شده بود ... من به وجودت احتیاج دارم ای همه ی نیاز من .... باید کنارم باشی تا بتونم جسورانه با روزگاری که هر لحظه یه تقدیر رو واسم رقم میزنه بجنگم ... باید کنارم باشی تا آدما بدونن تو بیشتر از هرکس دیگه ای لایق عشق ورزیدن هستی ... - کاش می دونستی شبا به خاطر دیدن دوباره ی تو قبل از مرگم چقدر پیش خدا التماس می کنم ... این روزا گاهی این قدر دلتنگ می شم که دلم می خواد فریاد بزنم ... : آخه بی رحم ! چرا این کارو با دلم می کنی ... چرا می خوای که روزی هزار بار در نبود تو،از خدا مرگمو بخوام ... چرا رفتی تا من تنها تر از همیشه به پابوس مرگ برم ... برگرد ... به خدا دیگه طاقت ندارم . . . بی مقدمه شروع کردم و نوشتم ... اما همه ی حرفای من اینا نبود ... گاهی واژه ها حقیرتر از اونند که بتونند بزرگی خلوص یک احساس رو ملموس کنند .... من فقط از تو می نویسم تا روزی که حتی ذره ی کوچیکی از عشقمو باور کنی ... ممکنه تا اون روز من نباشم .... اما مهم نیست .... مهم تویی که الان پیشم نیستی .... - رهاترین خیالم در گستره ی لحظه ها ... بیش از آنکه در اندیشه ات بگنجد دوستت دارم ...
| Design By : Night Skin |


