داستان جنگ نافرجام من با تنهایی
وقتی دلت خسته شــد ، ديگر خنده معنايی ندارد فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد وقتی دلت خسته شــد ، دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای وقتی دلت خسته شــد ، دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن خيلي سخت است اين لحظه ها ، لحظه اي که تو به خيلي سخت است تو باشي ، عشق من باشي ، من در انتظار تو باشم ، اما نتوانيم همديگر را ببينيم خيلي سخت است ، دلت گرفته باشد ، پر از درد دل و حرفهاي ناگفته باشد اما همدلي نباشد که بشنود درد هاي دلت را خيلي سخت است چشمهايت پر از اشک باشد ، گونه هايت خيس باشد اما همنفسي نباشد که اشکهايت را پاک کند خيلي تلخ است لحظه فراموش شدنت از خاطر او که دوستش داري خيلي تلخ است کسي را دوست داشته باشي اما نداني که او تو را دوست دارد يا نه خيلي تلخ است لحظه پژمرده شدن گل ، لحظه اسير شدن پرنده اي تنها در قفس خيلي سخت است لحظه هاي عاشقي ، دور از يار ، بدون دلدار، بي قرار و چشم انتظار خيلي سخت است در اين کوير تشنه به انتظار آمدن خزان نشستن ، در زير برگهاي خشک به انتظار سرما نشستن خيلي تلخ است يک روز را با دلي گرفته به سر کني ، انتظار شب را بکشي ، غروب را ببيني و دلگرفته تر شوي ، انتظار طلوع را بکشي ، شب را بي ستاره ببيني و شکسته تر شوي خيلي سخت است اين وابستگي ، تحمل لحظه هاي بي کسي ، دور از عشق ، اين قصه را ديگر نميتوان از سر نوشت سلام این وبلاگ تغریبا تازه تاسیس شده یه سر بزنید ضرر نداره مارو خوشحال کنید . داداشی من دوست دارم فراوون خدا ما رو برای هم نمی خواست فقط می خواست همو فهمیده باشیم بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست ، فقط خواست نیمه مونو دیده باشم تموم لحظه های این تب سرد خدا از حسرت ما با خبر بود خودش مارو برای هم نمی خواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود چه سخته مال هم باشیم و بی هم ، میبینم میری و می بینی میرم تو وقتی هستی اما دوری از من ، نه میشه زنده باشم نه بمیرم نمی گم دلخور از تقدیرم اما تو میدونی چقدر دلگیره این عشق فقط چون دیر باید میرسیدیم داره رو دست مامیمیره این عشق تموم لحظه های این تب تلخ خدا از حسرت ما باخبر بود خودش مارو برای هم نمی خواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود
هي ميگفتم بي تو مردم با زبون بي زبوني
عزيزم يادت بمونه خيلي بد كردي و رفتي
به تو عادت كرده بودم اما تو رفتي كه رفتي
من ساده فكر ميكردم كه به آرزوم رسيدم
اين همه به پات نشستم از تو هيچ چيزي نديدم
باشه من ميرم ولي تو به خدا تنها ميموني
نگرانتم نباشم به خدا خودت ميدوني
باشه من ميرم ولي تو چشم به راه من نباشي
قلب ساده و صبورم بايد از عشقت جدا شي
آخر قصه ما هم عاقبت كه زيرورو شد
كي فكر ميكرد كه نباشي دل من بي آبرو شد
باورش سخته هنوزم اگه تو نباشي پيشم
كي درد منو ميفهمه واي دارم ديونه ميشم
وقتي كه صدات به گوشم ميرسه آتيش ميگيرم
وقتي تو نباشي پيشم با كي من آروم بگيرم
از همون روزي كه رفتي دارم از غصه ميميرم
از همه مردم اين شهر هي سراغت رو ميگيرم
از همون روزي كه رفتي قاب عكست رو ميبوسم
تو اونجا غريبي آره منم اين گوشه ميپوسم
منتظر ميمونم اما ميدونم برنميگردي
كاشكي بودي و ميديدي با من تنها چه كردي
بدون عاشقت يه عمره تورو از يادش نبرده
يه روز برميگردي اما ميشنوي فلاني مرده
آره ميشنوي فلاني مرده...
| Design By : Night Skin |

