داستان جنگ نافرجام من با تنهایی
کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری ...؟ دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری ...؟ شونه ی کی همدم هق هق ت می شه دوباره ...؟ از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره ...؟ برگ ریزونای پائیز کی چشم به رات نشسته ...؟ از جلو پات جمع می کنه برگای زرد و خسته ....؟ کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا ...؟ که خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا ....؟ بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود اگر كسي تو را آنطوركه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعي كسي است كه دستهاي تورابگيردولي قلب تورالمس كند بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگزبه اونخواهي رسيد زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني که مي خوا ستم10 مي خواستم مامانو 10 تا دوست داشتم خلا صه ته دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود حالا نمي دونم که دنيا چقدره نهايت دوست داشتن چندتاست ده تا بستني هم کفافمو نمي ده خيلي هم طمعه کار شده ام اما مي خوام بگم دوستت دارم مي دوني چقدر؟ به اندازه همون ده تاي بچگي كيه چشماي تو رو ببينه طاقت بياره با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است! وقتی دلت خسته شــد ، ديگر خنده معنايی ندارد فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد وقتی دلت خسته شــد ، دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای وقتی دلت خسته شــد ، دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن یه عالمه خوشی تو قلبم دارن ورجه وورجه میکنن اما لبام خشک خشکن چرا باید قلبم از شادی بگه اما لبام نه؟ از کلمه ها میترسم از گفتنشون از نوشتنشون از هر چیزی که بخواد متولد بشه و به دنیا بیاد میترسم به این ترس که فکر میکنم سگرمههام میره توهم شادیهامو فراموش میکنم

تو بايد قصه باشي قصه حقيقت نداره
تو رو از خيال شاعرا به من هديه دادن
تو رو از باغهاي خلوت خدا فرستادن
من كه رسم عاشقي را مثل مجنون بلدم
تورو باور ميكنم اما هنوز مرددم
اون كدوم ابره كه دل تنگ تو باشه نباره
كيه با چشم تو روبرو بشه كم نياره
تو هموني كه غم جدايي را خاك ميكني
شك رو از لمس سر انگشتان من پاك ميكني
كيه چشماي تورو ببينه طاقت بياره
تو بايد قصه باشي قصه حقيقت نداره …

عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستي بماني با قلبم ،
بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را!
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده
اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ، با اراده و با احساسي پرا از
دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من
بنگرند و شرمنده شوند

| Design By : Night Skin |


