داستان جنگ نافرجام من با تنهایی
گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری٬ نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل بو او سپردم . سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن ميروي تا با نبودن عشق را پر پر کنی فعلا حرفی واسه گفتن ندارم جز اینکه ولادت امام زمان تبریک بگم به شما بازدید کنندگان عزیز روی هرگلبرگی روی هر شاخه گلی رنگ زیبای محبت پیداست هرسرائی که درآن خوبی هست عشق حتما آنجاست همه عاشق باشیم عشق را هدیه کنیم عشق را هدیه کنیم تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟ حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟ من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها تو این دو روز زندگی شبیه من فراوونه یه لحظه چشمات رو ببند گذشتن از من آسونه
یه دوستی٬
که وایسته رو به روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »
نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم .
نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند .
نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود .
نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او. او قدر مرا ندانست یا من .
نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم .
نمی دانم چرا وقتی دل بستن سهل است , دل کندن آسان نیست .
نمی دانم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیارو داد تا دل بکنیم .
هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او .
تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سخت تر است یا ....
نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدم صدای شکستن قلبم .
نمی دانم تو به من عشق را آموختی یا می خواهی نفرت را یادم بدهی .
نمی دانم که بگویم : چرا آمدی ؟ یا بپرسم که چرا رفتی ؟
من نمی دانم تو به من بگو
هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن
واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره
بذا به حساب غربت نکنه دلت بگیره
عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت
خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت
سر تو با مهربونی بذاری به روی شونم
تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم
حالم رو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره
چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره
نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون
چه قدر از دریا دوریم بیگناهیم هر دو تامون
بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی
تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی
می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته
رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته
باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه
میروی با اشک حسرت ، دیده ام را ترکنی
آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است
من نباشم ، می توانی روزها را سر کنی
در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد
آینه شو ، گریه ام را حس کنی باور کنی
سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی
عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی
بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره
کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی



| Design By : Night Skin |




