سلام باباجونم خیلی خیلی دوست دارم روز پدر بهت تبریک میگم خیلی خیلی دوست دارم
فقط پول بده برم برات کادو بگیرم وقتی خواب بودم بذار رو میز تا خجالت نکشم.گ
سلام باباجونم خیلی خیلی دوست دارم روز پدر بهت تبریک میگم خیلی خیلی دوست دارم فقط پول بده برم برات کادو بگیرم وقتی خواب بودم بذار رو میز تا خجالت نکشم.گ
+ نوشته شده توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها در و ساعت
18:2 |
از کجا شروع کنم ؟ برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد از کجا شروع کنم ؟ با اولین سلامش معنای جدیدی به جهان پوچ من داد که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد او قلب مرا پر کرد او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟ و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟ آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟ من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند و او آنجاست + نوشته شده توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها در و ساعت
11:3 |
یه شب زیر نور نقره ای ماه تو رو از خدا آرزو کردم… واسه دیدنت حتی یه لحظه ی کوتاه دل و جونمو نذر نگات کردم . خندیدی و رفتی …. گفتی کوچیکی واسه دوست داشتن من … خودتو جای کسایی گذاشتی که با وجود تو برام زیاد عزیز نبودن . من کنار تو اشباع بودم از عشق و جنون …. از دل سپردگی … اما انگار تو سرسپرده می خواستی …. عشق من به تو چقدر خالص بود و بی دغدغه …. روزایی که بدون اندیشه ی ترک شدن فقط به تو چشم دوخته بودم… بدون اینکه حتی فکر اینکه یه روز تنهام بذاری خیال آسوده ی منو مشوش کنه… می دونی اوایل فکر می کردم این احساس لطیف مث نسیم زود گذره … یا شاید یه احترام ساده ست که به پاس همه ی چیزایی که ازت یاد گرفتم باید پایبندش باشم . اما خیلی زود فهمیدم که آدما دلشون واسه کسانی که فقط یه احترام ساده بهش دارن تنگ نمیشه … فهمیدم که یه وقتایی از شدت دلتنگی اشک میریزم و وقتی به خودم میام می بینم تموم این مدت فقط به یاد تو بودم و بس .... توی زندگی خودم حیرون موندم .... دیگه حوصله ی خودم رو هم ندارم ... گاهی این قدر گیج میشم که یادم میره واسه چی زنده م ... دیگه مث سابق نیستم .... یه اتفاق ساده تقریبا همه چیزو تحت الشعاع قرار داده ، شاید این از نظر من ساده ست اما خوب میدونم همون آدم همیشگی نیستم .... گاهی گم میشم تو کج خیالی هام .... گاهی بد اخلاقم و عبوس.... گاهی یادم میره که بهت مدیونم.... گاهی خالی میشم از عشق دوباره دیدنت .... گاهی حتی پر پر میزنم واسه نفس کشیدنت ...... گاهی آشفته ام و عاشق ، گاهی آروم و بی خیال... گاهی بی نهایت بی نقصم ،گاهی سر تا پا ایراد و تشویش .... گاهی حتی از دیدن چهره م بیزارم ... گاهی مدت ها به چشمام توی آینه خیره میشم .... گاهی بغض می کنم و حس می کنم اشکام همراهیم نمی کنن گاهی هم لابه لای خنده هام گریه میکنم - مثل ابر بهار-.... گاهی یک گره صد پیچ میشم و گاهی یه کلاف سردر گم ، گاهی هم یه بچه ی خوب و سر به راه،به قول قیصر : "گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند ، گاهی دل بی دست و پا و سربه زیرم را یک موسیقی غمگین هوایی میکند " ، گاهی مرموزمیشم و ترسناک ، گاهی پر آشوب و ساکت، اما اغلب ساده و عاشقم .و باز تکرار روزهای شرجی تنهایی ...
هرگز فراموش نمی کنم که باعث شدی چه روزای قشنگی داشته باشم .... هنوزم یادم نرفته که احساسم کنار تو قد کشید .... از پشت هزارها کیلومتر بیقراری !! هیچ وقت یادم نمیره لحظه ی پر تنش دل باختنم رو .... اونجا که چشمات برق میزدن و من خیره شده بودم به انعکاس خوشبختی خودم تو چشمای تو... فراموش نکردم لحظه ای رو که حس کردم عاشق شدم و از قشنگی این حس گونه هام سرخ شدن و تنم رو عرق سردی پوشوند... هنوزم بعد از گذشت پنج سال عکس قاب شده ت گوشه ی دیواراتاقم تنها سنگ صبورمنه .... هر روز با اشک چشمام خوب می شورمش تا غبار دلتنگی هام رو چهره ت شیار دلشوره های منو حک نکنه... اما دیگه اشک آرومم نمیکنه.... یه بغض لعنتی راه نفسمو بسته... بی تو واسه نفس کشیدنم چه دلیلی داشته باشم ؟ کدوم انگیزه شیطنت های کودکی مو بهم برمی گردونه ؟ کدوم چشم مهربون خیره به شادی های کودکانه م میشه؟ کدوم دستها آرزوی لمس دست های سرد و لرزون منو داره ؟ واسه اشتیاق لحظه های سرخ با تو بودن چند قرن دیگه باید بی صدا فریاد بزنم؟ تا کجا با پای پیاده دست به دامن جاده های ناتموم بشم ؟ تا کی غوغای دلم رو پنهون کنم و راز دلم رو با گلای رازقی بگم ؟ کی می خوای باور کنی که درد دوریت ذره ذره وجود منو به صلابه می کشه.... کاش میدونستی سردی نگاه و حرفات رو دلم کوچیک من نمی تونه تحمل کنه .... کاش می تونستم واسه یه بار هم که شده با خودت درددل کنم ... نه با نگاه یخ زده ت توی قاب عکس تنهایی هام ... توی کوله بار زندگیم که از این به بعد زیاد هم طولانی نیست فقط عشق می ذارم .... تا همراه و هم قدم همیشگیم باشه .... اما گفتنی ها با تو دارم که زبان بشر قادر به بیانش نیست ... راز های سربه مهری که تنها با چشم فاش میشوند ... کاش هیچ وقت به چشمام خیره نشی ... نمی خوام بدونی بی تو چند قرن زجه زدم .... خوش باش و سبز قاصدک دشت سربی انتظار من ...
+ نوشته شده توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها در و ساعت
11:6 |
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خود خواهیه! دیدم نمی تونم تحمل می کنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات آرومه ، که دوسش داری از چشمات معلومه یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرتو می دونه چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم تو می خندی چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم تازه می فهمم
تو رو می خوام تموم زندگیم اینه ، دارم میرم ته دیوونگیم اینه نمیرسه به تو حتی صدای من
+ نوشته شده توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها در و ساعت
11:15 |
اون رفت ... بی آنکه حتی صدای قدم هاش رو برام به یادگار بذاره ... همه چیز خیلی زود و بی مقدمه تموم شد ... - هنوزم نمی دونم چه طوری باید رفتنشو باور کنم ... شک ندارم که می دونست من به جز اون با هر کس دیگه ای که باشم بازم تنهام ... می دونست دل بی تابم جز اون کس دیگه ای رو نمی خواد .. می دونست چه قدر با عطر حضورش " انس گرفتم " می دونست چقدر با خدا به خاطرش درد و دل کردم ... می دونست که خیلی وقته جز اون به هیچ کس دل نسپرده بودم ... آره همه ی اینا رو تو یه شب سرد بهش گفتم ... در حالی که سکوت کرده بود . انگار اصلا حرفای منو نمی شنید ... من دل خوش کرده بودم فقط به بودنش ... سر خوش بودم از اینکه بود ... اصلا چون بود من هم بودم .... این روزای این قدر دلتنگش می شم که دلم می خواد از رویاهام بیرون بکشمش و واسه چند ثانیه هم که شده توی گرمای وجودش غرق بشم . یه روزی فکر می کردم همین که تو بدونی چقدر دوستت دارم کافیه ... همین می تونه بهانه ای باشه واسه همیشه موندن تو ... خیال باطلی بود اما خیلی قشنگ و شاعرانه شکل گرفته بود .... حالا تو نیستی و من توی اتاقی که پر شده از عکس های تو دارم پرپر میزنم واسه یه لحظه دیدنت ... وقتی که گفتی این بار سفرت خیلی طولانی ترشده ... احساس کردم بغض لعنتی گلوم ، داره خفه م می کنه ... اما مهارش کردم .... چشام باریدن گرفت ... این بار نتونستم ازپسشون بربیام .... دوباره همون قصه های تلخ گذشته .... دوباره تکرار روزای بی هدف سابق ... پس کی تموم میشن این چشم انتظاری ها ؟؟؟ از وقتی که رفتی شب و روز واسم یکی شدن ... دیگه اشتیاقی واسه ادامه ی راهی که با هم و تنها شروع کردم ندارم .... گفتم که می خوام خودمو راحت کنم ... از این دنیای بی تو !! دنیایی که واسه من تنها قشنگیش توی وجود تو خلاصه میشد ... دنیایی که با وجود تو در برابر من کلافه شده بود ... من به وجودت احتیاج دارم ای همه ی نیاز من .... باید کنارم باشی تا بتونم جسورانه با روزگاری که هر لحظه یه تقدیر رو واسم رقم میزنه بجنگم ... باید کنارم باشی تا آدما بدونن تو بیشتر از هرکس دیگه ای لایق عشق ورزیدن هستی ... - کاش می دونستی شبا به خاطر دیدن دوباره ی تو قبل از مرگم چقدر پیش خدا التماس می کنم ... این روزا گاهی این قدر دلتنگ می شم که دلم می خواد فریاد بزنم ... : آخه بی رحم ! چرا این کارو با دلم می کنی ... چرا می خوای که روزی هزار بار در نبود تو،از خدا مرگمو بخوام ... چرا رفتی تا من تنها تر از همیشه به پابوس مرگ برم ... برگرد ... به خدا دیگه طاقت ندارم . . . بی مقدمه شروع کردم و نوشتم ... اما همه ی حرفای من اینا نبود ... گاهی واژه ها حقیرتر از اونند که بتونند بزرگی خلوص یک احساس رو ملموس کنند .... من فقط از تو می نویسم تا روزی که حتی ذره ی کوچیکی از عشقمو باور کنی ... ممکنه تا اون روز من نباشم .... اما مهم نیست .... مهم تویی که الان پیشم نیستی .... - رهاترین خیالم در گستره ی لحظه ها ... بیش از آنکه در اندیشه ات بگنجد دوستت دارم ... + نوشته شده توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها در و ساعت
16:31 |
قلبم را آرام کن تا با زیباترین آهنگت بخوابم روحت را به شعرو هنر بر انگیز و سینه ات را فرش کن ٬ برای خسته ای با چهره ای خاکی که چرخش آرزوها رنجورش کرده است.یا رب:شبانه خواب حبیبی را خواسته ام که تمام عمر ترانه های عشق را خوانده و نواخته است ای پژواک کوچه عشق٬ که با صدای قدمهایت می لرزم٬ قلبم را آرام کن تا شب فجرش را فراموش کند٬تا دشت ها را در چشمان تو سبز ببینم ٬تا ابر را ببینم با قطراتی که فرو میریزد ودر لبهایت عشق را ٬چون شبنمی بر گلهای زیبائی ببینم .قلبم را آرام کن و در آن شادی بپاش٬چرا که من عمرم را ندیدم و رازش را ندانستم .من صدای قدمهایت را میشنوم آرزوها به پرواز در میآیند.میپرسم آیا ساحل عشق را٬و آن امواج مهربانش را دیدی؟ که چگونه بوسه ها بر آن جاری می شدند .آه ای فرشته ای که شبانه زخم های قلبم راپاک میکنی٬ ای کاش از چشمانت چونان ابری می گذشتم ای کاش بر گونه هایت صبحگاهان خیمه می زدم تا طراوت عشق را حس میکردم ای فصل بهار ای کعبه آرزوها ای مناسک عشق ای لحظه ای از بهشت ای سوز گریستن و ای زلزله های اشک بی ریا میگویم دوستت دارم+ نوشته شده توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها در و ساعت
15:1 |
دست خودم نبود یهو عاشق خنده هات شدم دست خودم نبود یهو دیوونه ی نگات شدم دست خودم نبود یهو پاتو گذاشتی تو دلم شدی تمام زندگیم ، می شنوی گله خوشگلم؟؟ دست خودم نبود که دنیام یهو شد تیره و تار دلم که عاشق تو شد چشام شدن ابر بهار به خدا دست من نبود تو قلبمو کردی اسیر جونمو می کنم فدات اگه بگی واسم بمیر دست خودم نبود چشات دله منو دیوونه کرد دلم هوای گریه داشت عشق تو رو بهونه کرد کاشکی می شد فقط یه بار قلبت صدامو می شنید اون چشای مهربونت غمه نگاهمو می دید اما بازم عشق منو توی نگاهم ندیدی عاشقی دست من نبود کاشکی اینو می فهمیدی... + نوشته شده توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها در و ساعت
11:30 |
من باید چیکار کنم واسه یه لحظه دیدنت چرا تنها من باید این همه از تو دور باشم؟؟ تو بگو چیکار کنم نمی تونم صبور باشم دلم از غصه پره بازم چشام بارونیه عشقت آتیشم زده درد دلم طولانیه گل من فکر نکنی اینا همش حرفه و بس همه این غما با عشق تو توی سینم نشس توی خلوط خودم فقط به تو فکر می کنم چشامو می بندم تا شاید خوابت رو ببینم اما حتی توی خوابم به سراغم نمیای ولی باز با اینهمه عاشقتم بخوای نخوای + نوشته شده توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها در و ساعت
16:22 |
اشعار پراکنده ام با صدایت اوج میگیرند گاه به عقربه
های ساعت مینگرم؟؟؟
که یکی پس از دیگری هم دیگر را دنبال میکنند...!!!
میخندم؟؟؟؟!!!!.....
زمان چه زود میگذرد اما افسوس همه در خواب غفلتیم
دلم پر می کشد برای دیدن چشم های پاک و
معصومت...
اخه چرا من تو ی این همه کس تورا معشوق خود
یافتم؟؟؟
؟؟؟مگر تو هم دیوانه ای مثل من؟؟؟
خیلی دوستت دارم تنها ترین کلمه ها را برایت می اورم.
من عاشقی که علم اسانی نیست از سکوت صداقت تو
اموختم.
دوست دارم گریه کنم چون در این دنیای به این بزرگی
کسی نیست که بفهمد که چقدر دوستت دارم...
+ نوشته شده توسط زهرا کوچولوی خیلی تنها در و ساعت
21:33 |
|
|